close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان پلیس های دردسرساز

دانلود رمان پلیس های دردسرساز

رزرو تبليغــات

کانال تگرام دی ال رمان
دانلود رمان
تعرفه تبليغاتتعرفه تبليغات

شمـا ميتوانيــد براي ديافت آخرين مطالب و آگاهي از آخريـن اخبــار موزيـک در ايميـــل خـود در خبــرنامـه ثـبت نـام کنــيد

دانلود رمان پلیس های دردسرساز

نام رمان: پلیس های دردسرساز

نویسنده: meli770

ژانر: عاشقانه

تعداد صفحات: 413

خلاصه رمان:

آترینا برقعی بعد از چند سال به ایران برمی‌گرده و پیش دو تا برادرهاش زندگی می‌کنه. .. توی مدتی که ایران زندگی می،کنه با اتفاقاتی روبه‌رو میشه که براش تازگی داره…

 

 

دانلود رمان با فرمت pdf

دانلود رمان برای اندروید با فرمت apk

دانلود رمان برای ایفون با فرمت epub

 

 

مقدمه رمان پلیس های دردسرساز:

کودک درون من چون، طفلکی
در ميان آرزوهای من است
او چه معصوم و چه ساده، خفته است
او که از من، او که دائم، با من است
عشق را، در آن دل پاک ديده‌ای؟
او به مانند مَهی در آسمان
چون ستاره، چون همان رنگین‌کمان
تک نواز ساز زيبای من است
چون قناری، کز قفس آزاد شد
می‌پرد بر بام هر کاشانه‌ای
عقل بر او داد و بيداد می‌کند
تو همان کودکِ خامِ خفته‌ای
عقل با او، در کشمکش، در قهر و کین
ساليان سال، دعوا می‌کند
که چرا بهار خويشتن را
از همان نو قصه‌ها، پر می‌کند
عقل!
ای حاکمِ این تن قفسم!
عاقلان روزگار را ديده‌ای؟
به چه سخت گرفته‌ای، اينک بگو
ظالمان روزگار را ديده‌ای؟
اين همه عقل و بدن رشد يافتند
جز دلی، جز سنگ‌ها بیافتند؟
من که اکنون در درونم خفته‌ام
دلم آبی ست، نگاهم چمن است
مگر اين است که دلی شاد باشد
همه تن سالم و زيبا نظر است

 

 

صفحه ی اول رمان پلیس های دردسرساز:

پست اول:

آترینا:

- وای خدای! کمرم از درد شکست. چرا اینقدر این ساک ها سنگین هستن؟!

چرا باید اون دوتا هرکول توی خونه لم بدن ، اون وقت من این سه تا ساک بزرگ به همراه سه تا کیف دستی بزرگ حمل کنم؟!

چرا حتی یه دونه چرخ که بتونم وسایلم رو حمل کنم پیدا نشد؟! چرا هیچ کسی نیست برام بیاردشون؟

در حال غر زدن بودم که از کنارم یه باربر گذشت،هیچ جور نمیتونستم با این همه وسیله سنگین خودم رو بهش برسونم.

در یک تصمیم ناگهانی صدام رو بلند کردم:

- آقا نرو

در حالی که داشتم وسایلم رو همراه خودم میکشیدم دستم رو هم براش تکون میدادم؛ با اینکه خیلی ازم دور بود ولی میخواستم با این کار نگهش دارم.

فکر کنم بنده خدا ترسیده.حتما باید ازش معذرت بخوام.

با کمک باربر وسایل هام رو روی چرخ گذاشتم

- ببخشید که ترسوندمتون. اخه وسایلم خیلی سنگین بود.

- خواهش میکنم دخترم

وقتی وسایلم رو گرفت تازه تونستم نفس بکشم

......

 

 

امیدوارم از رمان لذت ببرید...

 


تاريخ انتشار : شنبه 12 اسفند 1396 ساعت: 14:9 | نظرات()
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

نويسنده :

بازديد : 498

موضوع: رمان , عاشقانه , pdf , اندروید , ایفون ,

بخش نظرات اين مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
Code Center